جستجو

تبلیغات



خوشبختی را نمی توان خرید، باید آن را دزدید

     

    خوشبختی را نمی توان خرید، باید آن را دزدید

    بسته ای را زده بود زیر بغلش و با تمام توان می دوید. از کنار آدمها، خلاف جهتشان، به سرعت رد می شد و به هر کدام، در همان حال، لبخند می زد. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد "خوشبختی!" و دوباره به دویدن ادامه داد. مردم، متعجب و با دهان باز، نگاهش می کردند. کسی دنبالش نمی دوید. هیچکس او را تعقیب نمی کرد. اما او، با آن بسته زیر بغلش، آن بسته سبز رنگ که با روبان صورتی تزئین شده بود، می دوید و به دیگران لبخند می زد. کمی جلوتر باز ایستاد، بسته را به سمت آسمان گرفت، چشمانش را بست و فریاد زد "خوشبختی!"

    به میدان اصلی که رسید، جمعیت زیاد بود، سرعتش را کم کرد، یک نفر راهش را سد کرد، به بسته زیر بغل خیره شد و پرسید "چند؟" جواب شنید "فروشی نیست" عابر گفت "هر چقدر که بخواهی" جواب شنید "فروشی نیست" عابر دست انداخت، او را به دیوار کوبید و بسته را قاپید و زد زیر بغلش و با تمام توان دوید. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد "خوشبختی!" و دوباره به دویدن ادامه داد.

     

    *خوشبختی را نمی توان خرید، باید آن را دزدید. مثل این متن که دزدیست...

    باقر رمزی باصر

     

     

     


    این مطلب تا کنون 15 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 شهريور 1395
    منبع
    برچسب ها : خوشبختی ,توان ,دوید ,فریاد ,ایستاد، ,کرد، ,توان خرید، ,خرید، باید , جواب شنید ,شنید فروشی ,فروشی نیست ,
    خوشبختی را نمی توان خرید، باید آن را دزدید

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 3 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر